X
تبلیغات
رویای ناتمام
دلنوشته های تنهایی
 دلنوشته.....


گاهي ميگم اصلا واسه کي مينويسي؟
 به قول اخوان: در دل من همه کورند و کرند...

تيتر زدم : جز تو اي دور از من از همه بيزارم...
اما راستشو بخواي ازتو هم دلگيرم!
گاهي ميگم بيا دست بردار از اين در وطن خويش غريب...
اصلا بذار يکي داد بزنه حالش از اين دنيا به هم ميخوره، هرچند به هيچ جاي دنيا برنميخوره.
خسته ام از قلب هايي که واسه داشتنت کم ميارند و به شماره ميوفتند اما واسه ديگري حسابي اشيونه ميشن.
بيزارم از دست هايي که زود سرد ميشن.
متنفرم از کسايي که سيري پذير تر از روياهاشون و تشنگي ناپذير تر از هوسشون هستن.
چقدر بده حسِّ داشتن اين  همه دلتنگي...
اصلا بذار چشمامو ببندم تا نبينم، بذار فراموش شه!


قشنگ يعني چه ؟
ــ قشنگ يعني تعبير عاشقان? اشکال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يک سيب مي کند مانوس.

موج با تجربة صخره به دريا برگشت
کمترين فايدة عشق پشيماني ماست

در ميان هر سيب دانه اي محدود است ، در دل هر دانه سيب ها نامحدود ، چيستاني ست عجيب ، دانه باشيم نه سيب!

نرسيده به درخت،
کوچه‌باغي است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه‌ي پرهاي صداقت آبي است.‏
مي‌روي تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره‌ي جاويد اساطير زمين مي‌ ماني ‏
و ترا ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.‏


دارم سعي مي کنم،
لااقل
از آن "بد"هايي باشم که " خوب"ها را دوست دارند.

پرتقالي پوست مي کندم.
شهرها در آيينه پيدا بود.
دوستان من کجا هستند؟
روزهاشان پرتقالي باد!
من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگي ام را بچرد

|+| نوشته شده توسط مهشید در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393  |
 عاشقی.....

من رانده ز ميخانه ام از من بگريزيد
دُردي کش ديوانه ام از من بگريزيد
در دست قضا جان بلب و ديده به مينا
سرگشته چو پيمانه ام از من بگريزيد
آن شمع مزارم که ره انجمنم نيست
مهجور ز پروانه ام از من بگريزيد
بر ظاهر آباد من اميد مبنديد
من خانه ي ويرانه ام از من بگريزيد
ديوانه ي زنجير هوس هاي محالم
افسوني افسانه ام از من بگريزيد
آن سيل جنونم که به جان آمده از کوه
بنيان کن کاشانه ام از من بگريزيزد
زآن روز که دل مرد و عطش مرد و هوس مرد
من از همه بيگانه ام از من بگريزيد

عاشقم، عاشق به رويت، گر نميداني بدان
سوختم در آرزويت، گر نميداني بدان
با همه زنجير و بند و حيله و مکر رقيب
خواهم آمد من به کويَت، گر نميداني بدان
مشنو از بد گو سخن، من سُست پيمان نيستم
هستم اندر جستجويت، گر نميداني بدان
گر رقيب از غم بميرد، يا حسرت کورش کند
بوسه خواهم زد به رويت، گر نميداني بدان
عاشقم عاشق به رويت، گر نميداني بدان
سوختم در آرزويت، گر نميداني بدان

|+| نوشته شده توسط مهشید در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393  |
 دلم تنگ است.....


از براي غم من سينه ي دنيا تنگ است
بهر اين موج خروشان دل دريا تنگ است
تا ز پيمانه ي چشمان تو سر مست شدم
ديگر اندر نظرم ديده مينا تنگ است
بسکه دل در سر گيسوي تو آويخته است
از براي دل آشفته ما جا تنگ است
گفته بودي که به ديدار من آيي ز وفا
فرصت از دست مده وقت تماشا تنگ است
سر بدامان تو زين پس نهم و ناله کنم
بهر ناليدن من دامن صحرا تنگ است
مگر امروز به بالين من آيي که دگر
عمر کوتاه مرا وعده فردا تنگ است
خنده غنچه فرو مرد ز بيداد خزان
چه توان کرد که چشم و دل دنيا تنگ است

|+| نوشته شده توسط مهشید در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393  |
 روزی.....





مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه از امروز ها، ديروز ها
ديدگانم همچو دالان هاي تار
گونه هايم همچو مرمر هاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد و درد
مي خزند آرام روي دفترم
دست هايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم که در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاک ميخواند مرا هر دم به خويش
ميرسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گُل به روي گور غمناکم نهند
ليک ديگر پيکر سرد مرا
مي فشارد خاک دامنگير خاک
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من مي پوسد آنجا زير خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم مي شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ
|+| نوشته شده توسط مهشید در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393  |
 شرط دوستی....



مگو شرط دوام دوستي دوري ست؟ باور کن
همين يک اشتباه از آشنا بيگانه مي سازد

عاشق(شاعر)نشدي وگرنه مي فهميدي
پاييز ، بهاريست كه عاشق شده است

در وصل هم ز هجر تو اي گل در آتشم
عاشق نمي شوي که ببيني چه مي کشم

زندگي سرخي سيبي است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسيديم ولي بد رفتيم

از خاک مرا برد و به افلاک رسانيد
اين است که من معتقدم؛ عشق زميني ست

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.

سنگ در برکه مي‌اندازم و مي‌‌پندارم
با همين سنگ زدن، ماه به هم مي‌ريزد

دلبسته اندوه دامنگير خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمي نيست

تا کينه به دل راه نيابد، هر شب
در حافظه‌ام جشن فراموشي هاست

يک بار نشد عقربه هاي ساعت
يک دور به اتفاق با هم بزنند

چشم تو خوش ترين رويداد جهان است
لحظه چشم هم چشمي عاشقان است
|+| نوشته شده توسط مهشید در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393  |
 
 
 
بالا
صفحات وبلاگ
12345678910